السيد الخميني

95

سر الصلوة (معراج السالكين وصلوة العارفين) (فارسى)

رفض نمايد ؛ و صفر اليد متوجه منزل ركوع شود . و در فناى منزل « قاب قوسين » نور عظمت عرش حضرت وحدانيت و واحديّت به قلبش تجلى كند و حق را تنزيه و تسبيح كند و خود را از لياقت تكبير اسقاط كند . پس با قلب وَجِل و حال خجل از قصور در اداى حق اين منزل ، كه از منازل بزرگ اهل توحيد است ، به تاديهء حقوق آن پردازد كه عمدهء آن ، توصيف حق به عظمت است كه پس از تنزيه در جميع منازل ولايت است . و پس از آن ، به تحميد ، كه در مقام ذات اشارهء به توحيد صفات است ، پردازد . و لسان عبد در اين مقام ، در تنزيه و تعظيم و تحميد ، لسان حقّ است ؛ چنانچه در حديث است كه : لَمّا نَزَلَ « فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ » * قالَ رَسُولُ اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيْهِ وَ آلِهِ : اجْعَلُوها فِى الرُّكُوع . « 1 » و اشاره‌اى به بعض آنچه در اين مقام ذكر شد دارد حديث صلاة معراج . پس از آنكه آن جناب مأمور به ركوع شد ، خطاب شد : فَانْظُرْ الى عَرْشي . قالَ رَسُولُ اللَّه : فَنَظَرْتُ الى عَظَمَةٍ ذَهَبَتْ لَها نَفْسي و غُشِىَ عَلَىَّ فَالْهِمْتُ انْ قُلْتُ : « سُبْحانَ رَبِّىَ الْعَظيمِ وَ بِحَمْدِه » لِعِظَمِ ما رَأَيْتُ . فَلَمّا قُلْتُ ذلِكَ ، تَجَلَّى الْغَشْىُ عَنّى حَتّى قُلْتُها سَبْعاً الْهِمَ ذلِكَ فَرَجَعْتُ الى نَفْسى كَما كانَتْ . . . الخ . « 2 » و از براى عرش اطلاقاتى است ، كه در اين مقام ممكن است عرش وحدانيّت و عظمت مقام واحديّت و حضرت اسما و صفات ، كه عرش الذات است ، مراد باشد . و غشوهء آن سرور ممكن است اشاره به مقام فناى در حضرت عظمت و القاى انانيّت باشد ؛ چنانچه ذهاب نفس نيز مناسب با اين

--> ( 1 ) - « هنگامى كه آيهء فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ [ واقعه / 74 ] نازل گشت ، رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله فرمود : " آن را در ركوع قرار دهيد " . علل الشّرائع ، ص 333 ، باب 30 ، حديث 6 . وسائل الشّيعة ، ج 4 ، ص 944 ، « كتاب الصّلاة » ، « ابواب الركوع » ، باب 21 ، حديث 1 . ( 2 ) - « " . . . به عرش من بنگر " . رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله فرمود : " پس به آن چنان عظمتى نگريستم كه جانم از آن برفت و بىهوش شدم ؛ آنگاه به من الهام شد و به جهت عظمت آنچه ديدم ، گفتم : " سبحان ربّي العظيم و بحمده " . ( منزّه است پروردگار بزرگ من و سپاس او راست ) . پس چون اين بگفتم ، از حالت غشوه به در آمدم . تا اينكه با الهامى كه مىشد هفت بار آن را گفتم ؛ پس به خود آمدم و به حال عادى بازگشتم . . . " » . علل الشرائع ، ج 2 ، ص 312 ، باب 1 ، حديث 1 .